X
تبلیغات
زندگی من بیا

زندگی من بیا

باید بسازم...

یک طرح تازه از خودم شاید بسازم

یا خوب یا بد هرچه که باشد بسازم


                                                  من می روم تا خانه ی رویایی ام را

                                                  در انتهای جاده ای ممتد بسازم


حالا که دیگر هیچ آغوشی نمانده

آماده ام با دست های رد بسازم


                                                  باران همیشه ساز سازش می زد اما

                                                  انگار باران هم نمی خواهد بسازم


تصویر خوبی بودی اما قسمت این شد

تا از تو شعری با ردیف بد بسازم


                                                  بعد از تو با این زندگی با این همه درد

                                                  سخت است می دانم ولی باید بسازم


این شعر از :حسین طاهری


[ سه شنبه 31 اردیبهشت1392 ] [ 22:43 ] [ رحیم حیدری خرم ] [ ]


حرف دل
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن
خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها

چونیلوفر عاشقانه چنان میپیچم بپای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد

به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد


[ دوشنبه 23 اردیبهشت1392 ] [ 22:43 ] [ رحیم حیدری خرم ] [ ]


*بیـامــــوز ...*

 

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز

و دویدن که آموختی ، پرواز را

------------ --

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند

 ------------ --------- -

          دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر

                 ------------ --------- --

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی

------------ --------- --

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت

------------ ---------

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند

------------ --------- -

پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند

------------ --------- --------

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند

------------ --------- --------

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت

کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید

و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست

------------ --------- ---

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت

------------ --------- ---

                 وقتی داری در دریای زندگی سفر میکنی ..از طوفان ها و امواج نترس

بگذار تا از تو بگذرند ..تو فقط به سفرت ادامه بده و استقامت داشته باش

همیشه به خاطر داشته باش ..دریای آرام ناخدای با تجربه و ماهرنمی سازد 

------------ --------- -------

جایی در قلب هر انسان وجود دارد که در آن افکار تبدیل به آرزو میشوند و آرزوها به اهداف بدل می گردند

------------ --------- --------- -----

جایی که در آن هر غیر ممکنی ؛ممکن می شودتنها اگر به هدف هایمان ایمان داشته باشیم


------------ --------- -------

 

چندچیز هست که برای یک زندگی شاد و موفق به آن نیاز داریم

..اعتقادات..اهداف و آرزوها ..عشق ..خانواده و دوستان 

 

------------ --------- --------- --

 

و از همه مهم تر اعتماد به نفس

 

خودت را باور داشته باش

============ ========

منبع:www.observation.blogfa.com

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


[ جمعه 13 اردیبهشت1392 ] [ 23:6 ] [ رحیم حیدری خرم ] [ ]


بهشت و جهنم

پدرم برداشت قشنگی از مفهوم زندگی و بهشت و جهنم داره و هر بار که

نظرش رو برای کسی تعریف می کنه با این که هزار بار شنیدم باز هم

عاشقش میشم:

"زندگی یک بزرگراهه که دو تا در ورودی بزرگ داره هر دو در زیبا و جذاب.

روی یک در نوشته راه امیدواران و روی در دوم خانه نا امیدی.

در اول همون در بهشته و در دوم دروازه جهنم.

هر لحظه ناامیدی به قلبت را ه پیدا کرد بدون که تو جهنمی و وقتی سرشار

از امیدی بهشت بهت لبخند میزنه."

گاهی زندگی رنگهایی نشون میده که نشونی از امید درش نیست اما وقتی

به ادمها در این شرایط دقت کنی یک چیز واضحه : فقط ادمهای پرامید موفق

بیرون میاند. گاهی میگند که راهی هم جز این نداشتند. راست میگند

زندگی فقط یک راه داره و اون هم راه امیده.

[ سه شنبه 3 اردیبهشت1392 ] [ 16:16 ] [ رحیم حیدری خرم ] [ ]


پنج دلار


سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار. بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سررفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت. داروساز جا خورد و گفت چه میخواهی؟ دخترک جواب داد برادرم خیلی مریض است می خوام معجزه بخرم قیمتش چقدراست؟ دارو ساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟ دخترک توضیح داد برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد من هم می خواهم معجزه بخرم قیمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خیلی مریض است و بابام پول ندارد و این تمام پول من است. من ازکجا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟ مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟ دخترک پولهارا کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!! فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه. بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت من میخوام برادر و والدینت را ببینم . فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشه ، آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود. فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت :هزینه عمل 5 دلار می شد که قبلا پرداخت شده است.

منبع: کتاب تو ، تویی جلد یکم (امیررضا آرمیون)

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

[ سه شنبه 27 فروردین1392 ] [ 15:14 ] [ رحیم حیدری خرم ] [ ]